پله پله تا ملاقات خدا....
(2) مهماني گرونتر از مكه! ------------------------------ ميهمانى درست ميكنند - گاهى خرج آن ميهمانى، از مسافرت مكهاى كه رفتهاند، بيشتر است! انواع غذاها! چرا؟ چه خبر است؟ در كشور ما هنوز هستند كسانى كه از اوّليات هم محرومند. --------***--------- دراجتماع بزرگ ائران ومجاوران حضرت علی بن موسی الرضا(ع)1388/01/01
.
بايگاني
عيد غدير،منزل مرتضي رمضاني كه جلال اينا نشريه دادند. آقاي ايمانجاني عزيز ميخونه....در تاريخ 28 دي سال 1385
براي شنيدن بهتر، باس صداي خود را كم كنيد و کمی هم تحمل داشته باشید
سلام به همگي طبق جلسه ديشب كه خيلي از بچهها بودند قرار شد اداره امور جلسه تا 2-3 ماه
آينده با آقا مرتضاي رمضاني باشه. خوشحالم كه جلسه ديشب كه 3 ساعت طول كشيد
جلسهي مفيدي بود. بچههايي كه اومده بودند:
توحيد
يارمحمدي- مصطفي زندوكيل- احمد نجفي- اميرحسين احسانيفر- وحيد جهاني – عبدالله
عبادي – سيد علياكبر كسائيان – ياسر خاني نماينده فرستاده بود – محمد رضا مشايخي
– حميد رمضانعلي – مرتضي رمضاني- علي حسينيمطلق
از 7
تا 10 شب طول كشيد.
موضوع: بررسي جلسه و تعيين فردي كه به مدت 2-3 ماه امور جلسه را
پيگيري كند.
اول
سورهي واقعه رو دستهجمعي خونديم بعد چون مصطفي ديرش شده بود روضه خوند و سينهزني
و بعدش پذيرايي و بعد 40 تا صلوات و يه دور تسبيحات رو فرستاديم. حميد رمضانعلي هم
شروع كرد به صحبت كه تا حالا چه اتفاقي افتاده و همينطور بقيهي بچهها شروع
كردند عيبها و نقاط قوت جلسه را مطرح كردند و دو ساعت حدودا بحث مفيدي مطرح شد.
لبیک الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمده، ان الحمده، ان الحمده... لا شریک لک لیبک.
این روزها خیلی ها می گویند؛ از نزدیکی های بحر سرخ تا حوالی شهر... شهری که خانه ای سیاه پوش دارد، اما سراسر سرور است و عشق و صفا... بعضی ها هم که می دانستند، از کمی قبل تر این نوا را سر دادند؛ در دل یا آشکارا... اصلا یادم نمی رود امسال را... من هم گفتم(!) ویزایم هم آمد؛ شماره ام در لیست 195 بود... وقتی گاه و بی گاه در جعبه ی سیاه گوشه خانمان نشانش می دهند، دلم میگیرد؛ باز، هوایی می شوم... گرهی در گلویم سنگینی می کند؛ و آه می کشم... آخر قسمتم نشد... . ان الحمده، ان الحمده، ان الحمده... لاشریک لک لبیک.
بعد از هزار و اندي وقت، گفتم بيام و اينجا براي خودمون يه سري حرف بزنم. خيلي از رفقا بيخبر شدم. نميدونم ولي نامردي و بيمعرفتي از خود من بوده.يادش بخير كه توي دبيرستان با هم واليبال بازي ميكرديم. ياد جلساتمون بخير. يعني تموم شد؟ يا به قول امروزيها اين هم مرحلهي گذاره. يادمه كه آقا ايمانجاني گل گلاب كه خيلي دوسش دارم. هموني كه بچه شهيد بود. هموني كه با سوز روضه ميخوند. هموني كه با دلسوزي مياومد مدرسه و با ما كلكل ميكرد هموني كه با سدصادق داووديبود. سد صادقي كه با تمام عشق كار تكثير مدرسه رو انجام ميداد. آره ، يادمه كه آقا ايمانجاني ميگفت مواظب باشين جلسهتون از هم نپاشه. من هم ميگفتم مگه ميشه؟ بچههاي ديگه هم همين رو ميگفتند. اين قضيه برا سال دومه. باورمون نميشد كه از هم بپاشه ولي چون ميخواستيم اداي عاقلا رو در بياريم ميگفتيم كه بهش فكر ميكنيم. سال پيشدانشگاهي دست و دلم ميلرزيد. داشتم ميديدم كه جلسه داره تعطيل ميشه. اما خدا رو شكر تعطيل نشده. تو هم مثل من اعتقاد داري كه جلسه بهونهاي براي اين بود كه دلامون از هم جدا نشه، مگه نه؟ اصلا آقا سعيد هم براي اين كه دلامون از هم جدا نشه اين وبلاگ رو راه انداختند. يادمه كه با چه شوري اومد و توي جلسه اعلام كرد كه بچهها يه وبلاگ براي دورهمون تشكيل دادم. بالاي وبلاگ هم نوشتند كه" جاييمجازيبرايبا همبودن حقيقي" . راست هم ميگن. بياييد براي همديگه دعا كنيم. از آقا سعيد هم ميخوام خواهش و التماس كنم كه فايل عهدنامهي جلسه رو برام بفرستن. بياييد اينجا بنويسين. البته نه بي فكر. با فكر بنويسين اما بدونيد كه بايد با دلتون بنويسين. منم الآن دارم سعي ميكنم تا با دلم بنويسم. راحته. به خدا اين با هم بودنا ارزش داره . آمار بازديد هم برامون نبايد مهم باشه. مهم اينه كه كسي كه مطلب مينويسه سرسري ازش نگذريم. شايد به خاطر دوري جسمياي كه از هم داريم، خيال كنيم كه همديگه رو نميفهميم. ولي نه به خدا ميفهميم. ماها حداقل 4 سال با هم زندگي كرديم. اردو رفتيم. دعوا كرديم. آدما هم توي اين چند سال بعد از پيشدانشگاهي مگه ميخواد چه قدر عوض بشه؟ بابا 2-3 تا ويژگي داريم كه به هم بخوره. من احساس ميكنم دركم نميكنند يا فضاي فكريم با بقيه فرق ميكنه و حرف نميزنم، بقيه هم همين طور....در صورتي كه اين طوري نيست. درباره دانشگاه، دربارهي مسائلي كه براتون مهمه بنويسين. حداقل خاطرات الآنتون رو يا ...... بذارين با هم حرف بزنيم. ماها با هم غريبه نيستيم داداشي! اشتباه ميكنم؟!!!