در اوايل تشكيل گروه فعلي كه موسوم به متقين است همه ميدانستند كه قرار است چه اتفاقي بيافتد. يعني همه ميدانستند الآن ميايند در جلسه و يكي از روي معراجالسعادة مطلب ميخونه و كمي هم دربارهاش فكر ميشه و يك هفته درباره اون فكر ميشه و هر كس عيبيابي ميشه. بماند كه حالا اين روش درست بود يا نه؟
تمرين كردن رو نميگم ها منظورم بياستاد يه كتاب اخلاقي را دستهجمعي خوندنه.
در ادامه بد نبود بچهها جلسه ميامدند اما كساني بودند كه گيج ميزدند . منظورم تو بحثه. مثلاً بحث لعن كه الآن ميفهميم چه بحث مفيدي بود. اونايي كه كاملاً اين شيوه را نميخواستند كه رفتند. امّا بقيه:
آقا وكيلي هر جلسه خودشون مطلب را حاضر ميكردند و ميامدند ميگفتند. شده بود خودشون هم حديث ميگفتند. بحث، بحث مفيدي بود. من خبر دارم خود ايشون هم بحث را دوست داشت و واقعاً تحقيق ميكردند . اما ايرادهايي هم بود. هم از بچهها هم آقا وكيلي . بچهها ايرادشون دو چيز بود. يكي بحث مربي يعني جه؟ و يكي هم اينكه نميپرسيدند كه چه ضورتي داره اين بحث. آقا وكيلي هم ايرادش اين بود كه ضرورت را اوايل كامل نگفتند و بعداً جلسه تبرديل شد به جلسهي متكلم وحدهايي. بچهها كه قبلا با هم كمي بحث ميكردند حالا ديگه مثلا 7-8 جلسه بحث نميكردند و اين جذاب نبود. البته اونايي كه ضرورت را ميدونستن مشكلي نداشتند و تازه ميگفتن ما درباره اين مبحث چيزي نميدونيم پس چي بگيم. در اينجا بايد گفت كه بهتر بود بعد از چند جلسه، جلسه به بحث تبديل ميشد و ديگر مطلب جديدي ارائه نميشد مگر اينكه بعد از چند جلسه بحث.
در اينجا يك نكته است و آن اينكه چون آقا وكيلي تازه اومده بودند بچهها كاملاً ايشون را نشناخته بودند و با ايشون ارتباط برقرار نكرده بودند. در اينجا مجبورم دوباره بگويم و اين سوال را بپرسم كه در اين بين چه كسي بايد اين ارتباط را برقرار ميكرد ؟ آيا كسي جز آقاي رضايي ميتوانست؟
بخونين و به بقيه هم sms كنين بيان بخونن. البته براي بحث كردن. بحث جديد رو هم باز نكنيد تا اين بحث تموم بشه.معذرت می خوام که بازم زیاد نوشتم اما فقط یه پست دیگه مونده. یا علی بگو و تحمل کن !
...درباره جلسه و دوستيها هم بايد بگم كه به من خيلي زنگ ميزنند . بعضي ها گلايه يكنند كه چرا جلسه تشكيل نمي شه بعضي ها راه حل ميدن بعضيها هم احساس رضايت ميكنند. اينها همهاش خوبه و نشون مي ده كه بچهها جلسه براشون مهمه.
سريع به گذشته يك نگاه نسبتاً طولاني بكنم و بعد درباره كاري كه به نظر من مفيد است توضيحي بدهم.
در اوايل سال تحصيلي در دبيرستان يعني سال 1380 خب بحثي از هيأت نبود. اين كار هم در كلاسهاي پرورشي، كه آقا رضايي داشتند شروع شد. آنطور كه من ميدونم وقايع رو بازگو ميكنم. انگاري طرح اوليه جلسه هفتگي و هيئت را سه نفر دادند:
1. آقا رضايي
2. آقا رجبي
3. اقا امامي
اين سه بزرگوار بحثي داشتند كه بتوانند كاري كنند كه همراه با درس و سيستم اموزشي بچهها يك روز خدا را صدا بزنند. دنبال بهانه بودند و به قولي نميدانستند كه چهگونه شروع كنند. دوستاني كه در پايهي اول با ما همراه بودند حتماً يادشون ميآد كه آقا رضايي در كلاس پرورشي از ما ميپرسيدند كه در كلاس چه كارهايي بكنيم. در كلاس 2/1 آق هادي يزدآبادي (كه خيلي دوسش دارم) پيشنهاد داد كه آقا هيئت بزنيمف آقا رضايي هم از خداخواسته قبول ميكنن. درباره جزئيات جلسات اون زمان الآن نميخوام صحبت كنم. اگر خدا بخواهد در آينده نزديك مطالبي درباره آن مينويسم.
خب جلسه تشكيل شد. اونايي كه بودند ميدونند كه به قولي جلسه ما يا همون هيئت بينام ما يك شعاع معنويي داشت. يعني هركسي نميتونست وارد بشه و هر كس كه وارد ميشد اين شعاع معنوي ا را ميگرفت و احساس ميكرد به روشني كه وارد يه محيط معنوي و پاك شده. محيطي كه اخلاص داشتن.
ديگه زيادي درباره جريانات سال اول نمي گم چون
... (بقیه در ادامه مطلب)آقا ببخشين زياد شده اما بخونين و به بقيه هم sms كنين بيان بخونن. البته براي بحث كردن. بحث جديد رو هم باز نكنيد تا اين بحث تموم بشه.
سلام به همهي رفقاي خوب خودم
بذارين يه بحثي رو بكنيم و يه كم با هم رو راست باشيم. الان ما ها يه كم سنمون بالا تر رفته يه ذره عقلانيتر شديم. هر كي هر جايي كه بوده يه مدل كار كرده يا حداقل يه مدل كار را ديده.
اگه من ميخواستم قديم ها اين بحث رو بكنم شروع ميكردم به بيان نظرات و شكايات. اما ميخوام الان يعني سال 1386 يه نوع ديگه بحث بكنم.
تا حالا خيلي صحبتها درباره دوستيها و... شده. خيلي از اون بحث ها غلط بوده خيلي هم درست بوده. اما اين را بايد دانست كه بايد مطابق با سنمون جلو بريم. اگه الان بخواهيم اون حالات پاك و معصومانه قبلاً رو دوباره كسب كنيم سخت ميشه و از وظيفهي الانمون عقب ميمونيم. تازه شايد هم كسب نكنيم. هر كي در قبل حواسش جمع بوده و كسب كرده نوش جونش و هر كس هم مثل من اون رو خراب كرده بايد بسازه.
الان ما ها با همون روشي كه قديمها داشتيم نميتونيم زنده بمونيم. الان بايد يه روش ديگهاي داشته باشيم. خودمون رو به مثل حاج آقا مجتبي ها بچسبونيم. من الان معصوميت از دست رفته خودم رو احساس ميكنم. احساس ميكنم كه يه مقدار ضمخت شدم. خيلي وقت هم بود كه ميخواستم اينجا بنويسم امّا نشد و حرف الان پخته تره و فكر كنم از احساساتي شدن دور تر.
ببينيم!
ما ها شايد بعضيهامون احساس كنيم كه وقتی توي اين جمع های جدید رفتيم يه كم حالتامون عوض شده يه كم قلبامون كار نميكنه. اولا اين يه كم طبيعيه چون سن ها بالاتر رفته بايد يه كم به عقلمون برسيم تا بفهميم و بعد يه كم احساسات آدم رو آتيش ميزنه. بعداً توي هر جمعي آدم بايد خودش باشه. ميدونم سخته ...برا خود من هم سخته اما بايد تمرين كرد. بياييد خودمون رو با ديگران نسنجيم بيا خودمون رو با خودمون بسنجيم. اينا حرف دله نه حرفاي روانشناسي و.. . الان ميبينيم كه شايد در بعضي جاها نشاط سابق رو نداريم. نشاط زمان واليبال بازي كردن توي حياط مدرسه و... خب نداريم. باشه زیاد عیب نداره. چون اون نشاط يه كم براي اين بود كه هميشه با هم بوديم. درسته الان با هم نيستيم اما به صورت روحي ميتونيم اين حرف منو بچههايي كه به غير از شهرستان تهران(
) درس ميخونند بهتر ميفهمند. اما نشاط نداشتن براي اينه كه اطلاعاتمون بالا رفته و عملمون كم. شايد هم يه كم از آينده ميترسيم . آينده ترس نداره يه كم هيجانش بالاست. (يه كم كه چه عرض كنم بيشتر) اگه الان بفهميم كه داريم چيكار ميكنيم ميتونيم به آينده بهتر نگاه كنيم. پس عملمون كمه.
توي پيش دانشگاهي و سال اول تحصيل توي دانشگاه و حوزه حالاتمون يه جوري بود اون هم به خاطر اين بود كه تازه داشت پايهي فكريمون بسته ميشد. الان يه كم پايهي فكريمون بسته شده الحمدلله. فقط بايد يه كم بيشتر در درس و ... غيره زحمت بكشيم . الان هر كس يه روشي رو براي فكر كردن و زندگي انتخاب كرده. اگه واقعاً خيلي نوع روشش چرته به نظر من كه هيچ اصلا نميخواد كه ارتباط شديد برقرار كنيم. كمش خوبه و اگر هم طرز راه اون رو ميپسنديم كه بازم ارتباط زياد دبيرستاني خوب نيست. بايد متعادل رو به زياد باشه. ميتونيم هم ديگر رو تحمل كنيم. نياز هم نيست همه از يه راه بريم و با هم حركت كنيم. يكي عقب يكي هم جلو .
ادامه دارد....
چي بگم؟ اين شعر ها خود.....
وقت جان كندن من بود نميدانستم
تـيـغ بـر گـردن مـن بــود نميدانستم
آنچه در حـجم پـر از درد گلويـم پـژمرد
آخـرين شـيون مـن بـود نميدانستم
تـا نـمـُـردم بــگـذاريد كـه فريـاد كــنـم
دوست هم دشمن من بود نميدانستم
آنچه من بارقهي عاطـفه پنداشتـمش
آتــش خـرمـن مـن بـود نميدانستم
لحظهي فصل من و دوست خدا ميداند
وقت جان كندن من بود نميدانستم
ôs% tx6tB úïÏ%©!$# `ÏB óOÎgÏ=ö7s% tAr'sù ª!$# OßguZ»uø^ç/ ÆÏiB ÏÏã#uqs)ø9$# §ysù ãNÍkön=tã ß#ø)¡¡9$# `ÏB óOÎgÏ%öqsù ÞOßg9s?r&ur Ü>#xyèø9$# ô`ÏB ß]øym w tbrããèô±o
آن کافران که پیش از اینان بودند نیز مانند اینها مکر ها برای پامال کردن حق، اندیشیدند لیکن خدا سقف بنای آن ها را از پایه ویران کرد و بر سرشان فرو ریخت و عذاب خدا از جایی که نمی فهمند آن ها را فرا رسید.
سوره نحل / 26
پایان قسمت 1 از 4 قسمت
برگرفته از نشریه راه میانه- شماره 76- فروردین 86
شهید بهزاد در متن زیر ماجرای چگونگی آگاه شدنش را از شهادت دوست بسیار عزیزش کمیل یارمحمدی به صورت قصه نگاشته است. در این متن شهید بهزاد، نامِ مستعارِ "هاشمی" را برای خود انتخاب کرده است.
با تعجب به من خیره شد. از سوالم خشکم زد ... الآن اسم آشنایی رو برد که من حواسم نبود. آره مثل این که گفت: چهلم یارمحمدی...
از او می خواستم تا زودتر جواب بدهد و مرا از شک و تردید نجات دهد. خندید و گفت:
ـ مثل این که صدای انفجارها توی جبهه کار خودش رو کرده! الآن به ت گفتم که یارمحمدی شهید شده.
با نا باوری گفتم:
ـ همون رفیق من رو می گی؟
ـ حالا یادت اومد کی رو می گم؟
باز خندید و گفت:
ـ برو سر به سرمون نذار! باور کن به جون خودم. همون که زنگ تفریح می رفتید پیش هم دیگه!
بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
ـ آخ آخ هاشمی، من رفتم. وای چه قدر دیر شده.
شروع کرد با عجله از پله ها بالا رفتن.
صدای پاهایش توی سرم پیچید. چشم هایم سیاهی رفت. همان جا روی پله نشستم. قدرت این را نداشتم که باور کنم. مدتی همان جا نشستم. کوهی از غم روی شانه هایم سنگینی می کرد. بغض گلویم را گرفت. اشک توی چشم هایم حلقه زد و........
برای دیدن متن کامل در لینک ها به لینک "تجدید حیات" تشریف بیاورید و نظر بدید.
*ببخشید چند لحظه...این سطر بندی مطالب دارای اهداف خاصی است.*
اما چگونگی سال 86 و چگونگی حرکت
در سال 86 ادامهى حركت ملىِ ما بايد
يك ادامهى متناسب با نيازهاى ملت ما باشد.
اين يك حقيقتى است كه ملت ايران بر اثر تسلط قدرتهاى طاغوتى و قدرتهاى فاسد و دولتهاى وابسته يا بىكفايت در طول دهها سال - شايد نزديك به دويست سال - دچار عقبماندگىهاى زيادى در عرصههاى گوناگون بوده است.
امروز كه ملت ايران به بركت اسلام و
نظام جمهورى اسلامى به
خودآگاهى
و اعتماد به نفس دست يافته است،
بايد
ما اين فاصلههاى طولانى را
با سرعت طى كنيم.
ما فاصلههاى بسيار زيادى با آنچه كه شأن ايران سربلند و پُرافتخار است، داريم؛
اين فاصلهها جز با همت بلند،
جز با اميد بىپايان،
جز با تلاش همهجانبهى ملى ميسر نخواهد شد.
پایان قسمت 8 از 20 قسمت
*ببخشید چند لحظه...این سطر بندی مطالب دارای اهداف خاصی است.*
هدف ملی ما چیست؟
ملت ما هدف روشنى دارد؛
هدف بزرگ ملى ما
«استقلال ملى، عزت ملى و رفاه عمومى ملت» است.
همهى اينها به بركت اسلام و ايمان اسلامى تحققيافتنى است.
ما اين را تجربه كرديم و دريافتيم.
ملت ما ظرفيت بسيار زيادى براى پيمودن راههاى دشوار به سوى آيندههاى محبوب و مطلوب دارد.
ظرفيت ملى ما،
اگر به طور كامل
و همهجانبه مورد استفاده قرار بگيرد،
بدون ترديد ملت ايران خواهد توانست به همهى اميدها و آرزوهاى خود دست پيدا كند.
پایان قسمت 9 از 20 قسمت
*ببخشید چند لحظه...این سطر بندی مطالب دارای اهداف خاصی است.*
سال 85 و عرصه ی بین المللی
در عرصهى بينالمللى و سياسى جهانى هم پيشرفتهاى نظام جمهورى اسلامى ايران پيشرفتهاى چشمگيرى بود.
ملت ما و كشور ما به بركت نظام جمهورى اسلامى در دنيا سرافراز شد؛
ابهت ملى ما
و نگاه مهربانانهى مردم ما نسبت به ملتهاى جهان
و ملتهاى مسلمان
در همهى حوادث آشكار شد؛
عزم راسخ ملى ما در زمينههاى علمى،
در تحرك اقتصادى براى ديگران تا حدود بسيارى روشن شد.
ما در مسائل داخلى و مسائل خارجى بحمداللَّه پيشرفتهاى زيادى داشتيم.
پایان قسمت 7 از 20 قسمت