دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود / تا كجا
باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهرآشوبي / جامه
اي بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست / وآتش
چهره به اين كار برافروخته بود
كفر زلفش ره دين مي زد و اين سنگين دل
/ در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
گرچه مي گفت كه زارت بكشم، مي ديديم /
كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
دل بسي خون به كف ولي ديده بريخت /
الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش يه دنيا كه بسي سود نكرد /
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ /
يارب اين قلب شناسي زكه آموخته بود
سلام بر آقا محمد منتقد عزيز
از رفاقت گفتي، از رفقا گفتي، از دل سخن گفتي و بردل بنشست. حال بشنو از اين دل پر ناله من.
دوستي مي گفت – البته بايد توضيح بدم كه اين دوست هم دبيرستاني ما از اون آدماييه كه خيلي اهل نماز و روزه و روضه و.... نيست. و البته بعضي اوقات هم كه مي خواد اهل باشه انطوري مي شه كه مي خوام بگم-
خلاصه اين بنده خدا كه پاي در دلش نشسته بودم مي گفت كه يكي از روزا كه خيلي دلم گرفته بود و خسته بودم تصميم گرفتم كه نماز بخونم و البته اگه ريا نباشه نماز جماعت.
اينطوري شد كه به يكي ديگه از دوستام كه وضعش بهتر از خودم نبود، پيشنهاد دادم كه بيا بريم مسجد نماز بخونيم و اون دوست ما هم بدون هيچ مخالفتي قبول كرد.
سرتو درد نيارم قضيه اينطور پيش ميره كه الغرض اين دو نفر تو مسجد كه ميرن با آدماي مختلفي روبه رو مي شن منجمله بعضي از هم مدرسه ايهاي قديم (دبيرستان).
اتفاق جالبي كه مي افته برخورد جالب تر از اين اتفاق بعضي از اين رفقاست.
- آقاي .... شما كجا و اينجا كجا.
- بابا دمت گرم، از اينطرفا.
- نكنه دنبال كسي مي گردي
- آفتاب از كدوم طرف دراومده كه ما ....
نتيجه اين ميشه كه بعيد مي دونم از اون يكي دوسال پيش به اينطرف اين بنده خدا ديگه نماز جماعت شركت كرده باشه، يا اگر هم شركت كرده ديگه توي اون مسجد نرفته. اگر شب قدر، يا دهه محرك جايي رفته باشه ديگه نزديكترين مسجد به خونه شون نبوده.
بگذريم، شخصا از شنيدن اين قبيل حكايتها، اگر باور كنيد به معناي واقعي كلمه متاثر مي شم.
يعني اين رفقا تا حالا جاذبه و دافعه به گوششون نخورده، مگه نه اينكه تو همين هيات دوره مطالعاتي شهيد مطهري بوده، شك دارم كه تا حالا جاذبه و دافعه شهيد مطهري رو نديده/نخونده باشن.
خسته شدم از بس كه تنهايي شدم دم خور اخراجيها.
بعضيا جوري برخورد مي كنن كه انگار از مادر، زاهد زاده شدن.
مگه نديدن/نشنيدن حكايت حر و آويني و آنيلي.
برادر من مردي اصلاح كن، نه اكراه از اومدن اسمت كنار اسم اخراجيها.
مي دونم كه خيلي روده درازي كردم، بر من رو سيه درگه حق خرده مگيريد.
برادر منتقد عزيزم محمد/مرتضي/مهدي/حسن/حسين/حميد/هوشنگ/تقي/نقي/....... منو راهنمايي كن.
امام صادق علیه السلام :
شیطان گفت پنج نفرند که هیچ راهی به آنها ندارم اما دیگر مردم در مشت من هستند:
١- هر کس با نیت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهایش بر او توکل کند.
٢- کسی که شب و روز بسیار تسبیح خدا گوید.
٣- کسی که برای برادر مومنش آن پسندد که برای خود می پسندد.
٤- کسی که هر گاه مصیبتی به او می رسد بی تابی نمی کند.
٥- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزیش را نمی خورد.
روزی چند نفر نزد علامه حلی رفتند تا درباب اینکه اگر فلان نجاست در چاه بریزد حکم آن چیست؟ سوالی از ایشان بپرسند. ایشان از سوال کنندگان درخواست کردند تا روز دیگری برای پاسخ برگردند.
پس از رفتن آنها علامه دستور دادند تا چاه منزل ایشان را پر کنند. هنگامی که از ایشان علت را پرسیدند گفتند از آنجا که مشقت چاه کندن را می دانستم و می خواستم وجود چاه در منزل من تاثیری بر رای من نداشته باشد مبادرت به این کار کردم.
قابل توجه همه دوستان من جمله خودم در همه اظهار نظرات و رای ها.
بعد مدتها تصمیم گرفتم یه مطلب توی وبلاگ بنویسم، دلیلشم این بود که چند روز پیش که اومدم توی وبلاگ دیدم اسم من از لیست نویسندگان حذف شده (حتما دلیلش مطلب ننوشتن برای یه مدت طولانی باشه) و حسابی بهم برخورد.
حالا تصمیم گرفتم از شما کمک بگیرم که بابا آخه من چی می تونم توی وبلاگ بنویسم.
سعی کنید یه نظر درست و حسابی بدید.
با تشکر